تبليغاتX
دختر کوچولوی تهناااااااااا


دختر کوچولوی تهناااااااااا

۩ *(`•.¸ღ مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد ۩ *(`•.¸ღ

نمیدونم چی میخوام ینیویسم اما بعد یه دلتنگی

عمیق دارم

مینویسم.

حالم بهتر شده اما بعضی وقتا موقع غروب

بی اختیار ضربان قلبم

 میره بالا دستام یخ میشه و عرق میکنه.احساس

 میکنم بد بخت

ترین ادم دنیام...نمیدونم اما چاره ای نیست دیگه

نمیتونم طاقت

بیارم اینقدر دپرس بودنو...

میخوام به حرفه ابجی مینام گوش کنم شاد

 باشم اما حس

میکنم سخته

تمامه تلاشمو میکنم تا فراموش کنم.

 

دوست دارم از راهنمایی دیگران کمک بگیرم!

تغییر میکنم.

 

چند وقته دچار سر گردانی شدم

 

به نظر شما چه جوری میتونم

فراموش

کنم و شاد

باشم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:38 توسط باران| |

سلام

بچه ها

یه خبر بد اونم اینکه تمام زندگیم منو با یه دنیا

 

دلتنگی تو این دنیای پر اشوب گذاشتو رفت...

 

کسی که همه چیز من بود و با رفتنش

دیگه زندگی

 برام معنا نداره!

 

من مثله همه نیستم...

 

حد اقل خودم اینجوری فک میکنم

 همه منظورم دور بریامه ...

 

به همین سادگی حتی به کسی

نگاه نمیکنم یعنی

چیزی که من از دست دادم...فراتر

 از یک عشق بود

 بخاطر همین واسم سخته وگرنه

 که مثله بقیه

دوستام ...

دلم واسه عشقم تنگ شده

 واسه صداش خنده

هاش واسه لوس کردناش

 با اینکه تو یه سال و ۳

ماه فقط صداشو میشنیدم و

 فقط یه بار دیده

بودمش چهرش کاملا یادمه ...

میدونستم بدون اون نمیتونم

میخواستیم همیشه با

هم باشیم...بخاطر همین روز

اخر گفتم قول بده

هیچ وقت تنهام نمیذاری با قاطعیتی

 که تو کلامش

به وضوح شنیده میشد گفت مطمئن

باش به خدا

حتی یه ساعتم تنهات نمیذارم...

اما واسه همیشه تنهام گذاشت

و به قولش عمل

نکرد...

بخاطر اون قسم...هیچ وقت

 نمیبخشمت اما نه

مگه دلم میاد؟!

مگه میتونم؟!

منی که بعد تو اگه تو این

دنیا موندم فقط بخاطر

مامانم بود چون من تنها

 بچشون هستم و با مرگ

من مطمئنم به هم میریزن حتی

 بخاطر بابام!

خودکشــــــــی

 نکــــــــــــردممم.

هم مامانم وهم بابام از این رابطه با خبر بودن از

بس گریه کردم  در کمال نا باوری گریه ی اونا رو

هم دیدم !

 

خب چیکار کنم دلم تنگ شده...

 

طاقت ندارم...

 

دیوونه ام...

 

از این دنیا خسته ام...

 

چـــــــــــــرا منو با خودش

 

نبــــرد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

حالا دیگه از دین گوشی وعکس

 مخاطبو شمارشو

 

 اتاقم جایی که با هاش میحرفیدم

 وقتی چشمم

 

میوفته بغض گلمو فشار میده و

 بعد چند ثانیه این

 

فقط صدای گریه منه که همه

 رو متوجه من میکنه

 

ودلداریم میدن!

 

حالا دیگه تنها کاری که

 

میتونم بکنم قران خوندن

 

 بطور مداوم وزیاد وانجام

 

کاراییه که اون دوست

 

داره و روحش شاد میشه

 

.مشاوره رفتن هر هفته

 

و خوندن شعراییه که وقتی

 

 اون بود گوش میدادم و

 

 به حال الانم میخوره:

مثله این:

sea shoreاز ۰۱۱۱

 

خوابیدی رو بال موجا /

کاش میشد بودم کنارت

 

 تو به دریا دل سپردی /

من تو ساحل چشم به راهت

 

دنبالت دارم میگردم/

امانیست از تو نشونی

 

روزگار مارو جدا کرد/

یه غروب توی جوونی

 

دل من هواتو کرده/

کاش می شد تو رو ببینم

 

کاش میشد تو خواب دوباره/

دست سردنتو بگیرم.

 

یا اینکه:

داداشی چشماتو باز کن/

بذار دستاتو بگیرم

 

بیا باز بشین کنارم./

دارم از دوریت میمیرم

 

ای خدا من اونو میخوام/

ولی تو ازم گرفتیش

 

رفتو جا گذاشت تو قلبم /

خاطراتش مثله اتیش

 

خواهش میکنم  واسه

 

شادی روحش

 

یه فاتحه بخونید امروز

 

هفتمشه شب

 

جمعه چه ... توفیقیه ادم

 

 شب جمعه

 

بمیره ...

 

دلم واسش تنـــــــــــــگ شده...

عشقه من دوست دارم!

 

 

بچه ها حلالم کنید اگه منم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:37 توسط باران| |

 

 عشق هفت ثانیه دوام دارد و هوس هفت

دقیقه و

 اندوه و بیچارگی یک عمر. ٢.ازدواج چیزی جز

یک

 نزدیکی ... که به تصویب پلیس رسیده

است

نیست . ۳.عشق وجود ندارد , ازدواج تنها یک

 عادت

 و یا قرارداد برای نزدیکی ... است , مرد

قرار

میگزارد که هزینه خوراک و پوشاک زن را بدهد

و زن

 هم ...

حالا یکی به من بگه عشق این

 وسط

چکارست؟

 

داشتم دنبال یه مطلب در مورد وجود

 نداشتن

عشق سرچ میکردم که ذهنمو واسه

نوشتن این

 پست اماده کنه یه سایت پیدا کردم که

 فیلتر بود

 اما موضوش به مطلب می خورد خودم

 جا هایی

 که تشخیص دادم سانسور  کردم

 که باید با

استفاده از ای کیو خودتون به مطلب

برسید

 

به نظر من اگه حتی عشقی هم برای مدت

کوتاهی وجود داشته باشه با به هم خوردن این

دخترا هستن که همیشه از ناراحتی و اسیب

روحی بیشترین سهم رو میبرن.

پی نوشت :

اتش عشق همیشه پر حرارت وسوزان

وپس از

مدتی سرد میشه اما دوست داشتنی که

استمرار

 پیدا کنه در طول زمان متعادل و

 همیشگی است.

یادمون باشه اگه کسی تنهامون گذاشت

 هیچوقت

نگران این نباشیم که بعد اون تنها میمونیم

 باید

شرمنده دلمون باشیم

که بهمون اعتماد کرد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:38 توسط باران| |

بعد یه مدت طولانی ...

باز دارم مینویسم

              

پروازت چقدر طولانی شد.گفتی میروی ان سوی پاییز کوچه ها تا برای گنجشک های اواره لانه بسازی.گفتی میروی تا نگذاری اشک سپید زمستان خواب های نقره ای پرنده ها را به هم بریزد.

میخواستی منتظر بمانی تا لبخند گل های وا نشده را بچینی و برایم هدیه بیاوری...اما نمیدانم چرا به سمت پنجره ی پرسه های غروب باز نگشتی.

شاید زخمی شدی ان سوی دل تنگی. شاید خواستی قفس طلاییت را ببخشی به قناری ان طرف باغ.

نمیدانم شاید دلت گرفت کنج این شب زدگی.

در این روزها به نوای کدام نگاه دل بستی که صدای مرا از پشت دلتنگی این پنجره نمی شنوی به ان حوالی...

بغض چه کسی می شکند برایت؟؟؟

من که در برزخ این شب ها اسیر وهم برگشتن توام.اینجا پر است از ماتم غبار الود تو نمیخواهی این اطراف به دست های کسی برسی که غم تو را می بارد

 پرنده ی کوچک من!به پنجره ی این سوی بــــــاران نگاه کن...

نویسنده:خودم

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:14 توسط باران| |

عشقولانه و قشنگ

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود


اهل زمین نبود نمازش شكسته بود


برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود


تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود


بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود


چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود


بر سنگ قبر من بنویسید این درخت


عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود


بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر


پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود 

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:27 توسط باران| |

سلام دیگه هیچ حس و حالی ندارم واسه اپ کردن! دلم به چی خوش باشه ها؟

شاید وبلاگمو واسه همیشه حذف کنم دیگه خسته شدم از این نا مهربونی ها و ریا کاری های دشمنان به ظاهر دوست

اونایی که میان واسه رفع تکلیف نظر میدن به قول خودشون میترکونن با چند تا شکلک بی معنی ونظر نمیدن یا بعضی ها که بدون خوندن متن میگن عالی بود!

دیگه وبلاگ به چه دردم میخوره با همچین دوستایی!

بعضی ها م انگار نه انگا یه زمانی دوست بودن از دوستی هیچی نمیفهمن فک میکنن یاد کردن از دوستشون یا به وبلاگشون سر زدن کسر شان(مینا اینو حتما به خورشید خانوم بگو!)

یا بعضی از دوستای دیگه که به خودشون شک دارن با اینکه هم من دخترم هم اونا میترسن با هام صحبت کنن!

متاســـــــــــــــــفم براي خودم با همچين دوستاي نامردي! بلانسبت بعضي ها كه خيلي گلن

اما ديگه صبرم تموم شده............

۶شهریورم تولدم بود!

نیازی نیست شما بگید...

تولدم مبارک

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:28 توسط باران| |

 

سلام عزیزانHello در خدمتتون هستم با یک اپ ویژه که

این پست حسابی بارونیه!

شروع میکنم:

من بــــــــــــــاران هستم. اری همان باران که هدفش از باریدن شاد

کردن دلهایی است که امید به بارش دارن.
روزگاری است که اشک های نا تمام اسمان هستم!
با ترک ابر وسفر به زمین چیز هایی دیدم حال میفهمم چرا اسمان
میگرید هم از شادی است هم از اندوه!
من شاهد رازو نیاز مردمانی بودم که چشم به راه باریدن باران و
رهایی از خشکسالی نماز به پا میداشتند.
شاهد چشمان منتظری که  پشت پنجره ی باران زده با دلی
نگران انتظار بازگشت  عزیزش را میکشید!
کودکی که با چشم گریان واب باران مزار مادرش را میشست وسرش
روی مزار مادر قبر را میبوسید.
کودک روستایی که به شوق باریدن باران و از دست ندادن محصولات
پدر کشاورزش با هیجان فریاد میزد: پدر بــــــــــــــــــــاران
در غم جدایی بسیاری شریک بودم انان که زیر باران اخرین لحظات و
سرانجام غزل خدافظی خواندند.
همیشه خدا حافظی غمناک نیست...
 
مانند ترک باران از دل اسمان وپیوستن به رنگین کمان
 
 

 

 
توضیحات:چطور بود؟؟؟متنش از خودم بودا خداییش
Yatta
خیلی فسفر سوزوندم
Coffee Screen
به نظرتون بیخیال شم؟
 
 
دیگه این استعداد هام که مانند اتشفشان
 
 فوران میکنه روشکوفا نکنم وننویسم؟
 
ابروی هرچی نویسنده بودو
 
بردم
 
به هر حال دیگه نظرتونو
 
 بگید خودتون
 
چند وقت بود میفکریدم که
 
بهتره...یک بار از مغز اکبند با گارانتیم استفاده
 
 کنم وبه فسفر ها اجازه ی سوختن
 
 بدم همچنین مطالب
 
بیچارگانی دیگر را کپی وسپس پیست ننموده
 
 و خود را از وجدان درد رها سازم
 
نمیدونم چرا دارم اینقد قشنگ میحرفم!
 
راستی یه سوال با شنیدن یا خوندن کلمه باران یاد چی می افتید؟
یا مثلا یه جمله با باران بگید ! 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت:
 
در مهربانی همچون باران باش که در لطافت و ترنمش علف هرز و گل سرخ یکی است
 
.
.
.
.
.
یادتون نره بترکونید
 
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:12 توسط باران| |

سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوفید چه خبرا؟

من یه هفته ای نبودم ودلیل غیبتم رو هم میتوضیحم:

اول اینکه رفتیم مسافرت حالا بگو کجا:

.

.

.

مشهد

میخواستم قبلش اپ کنم اما اونقد اتفاقی شد رفتنمون که...

شرمنده ی همه ی دوستای گلم با کامنتای زیباشون

 

مییییییییییییسی

یه عسکم از حرم گرفتم که واستون میزارم

واسه همه دوستای گلم دعا کردم

ببخشید اگه کیفیت عسکش خوف نیس

یه دونه شعر خوشملم واستون مینویسم که حال کنین


خسته از راه، کنار مادر

 
توی ماشین پدر خوابیدم


پلکهایم که به هم افتادند


خواب یک صحن کبوتر دیدم



صبح وقتی که دو چشمم وا شد


شادمان مثل گلی خندیدم


آخر از پنجره پشت اتاق


گنبد زرد رضا را دیدم



دل من مثل کبوتر پر زرد


رفت و بر شانه گلدسته نشست


اشک در چشمه چشمم جوشید


بغضم آیینه شد اما نشکست



پدر آماده شد از من پرسید:


دوست داری که تو را هم ببرم؟


گفتم:آری! ولی آنجا چه کنم؟


مادرم گفت: زیارت دخترم!

گر چه زود آمده بودیم ولی


در حرم جای دل من کم بود


هر کسی با او؛ چیزی می گفت


گوییا با همه کس محرم بود

هر کجا رفتیم آنجا پر بود


پر ز نجوای دل و دست دعا


یک طرف قصه پر غصه در


یک طرف ذکر غریب الغربا



در رواق حرم پر نورش


کاش دست دل من رو می شد


می شدم من آن آهوی غریب


باز او ضامن آهو می شد

 

پی نوشت:

مهم این نیست که تو

 

addلیست مسنجرمون

 

 چند نفر

 

addedشدن.مهم اینه که


تو قلبمون فقط یک نفر

 

addedشده باشه که با هم

 

onبشیم.وارشیو زندگی رو دوره کنیم وباهم

 

off

 

بشیم.اما یادمون باشه

 

password

دوستیمونو جوری بسازیم.که کسی نتونه

 

hack مون کنه.

 

بای تا های

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:23 توسط باران| |

 

سلام

 

من برگشتم چقد دلم تنگیده بود واسه اپیدن.

 

مرسی از همه دوستام که با نظراشون یه عالمه

خوشحالم کردند.

 

ما ۱۵ روز...خونه ی مادر بزرگم تلپ شدیم یا بقول معروف

بهتره بگم چتر شدیم!!!!!

 

خیلی این مسافرت بهم حال داد مخصوصا این که دختر

خاله گرام من از سوریه اومدنو........واااااااای دلم یه عالمه

 براش تنگیده بود اسیدی!

دیگه از کجاش بتعریفم؟؟؟

به صورت خلاصه مینویسم چون حسش نیست!

۱.دوبار رفتم استخر یه بار با الهه یه بارم با محدثه(اینا

دختر خاله هامن)

۲.حال بعضی رو گرفتم اسیدی که

 البته بهتره نگم کی

اییییییییییییییییییییی(به قول پنگول)

۳.با این اراذل پارکم رفتم راستی اونم به طور مداوم

 

۴.چند تا امامزاده وجاهای  زیارتیم رفتم راستی

 

۵.اهان راستی یه سی دی من و یه فلش ۸ گیگ گرفتم.

 

۶.عروسک باب اسفنجی ام گرفتم

 

۷.اها راستی هر شب البته وقتایی که پیشه داییم بودیم

 

بوکس کار میکردیم به من نمره قبولی داد یوهووو

۸.راستی کاشانم رفتیم که اون زیاد مهم نیس چون بهم

خوش نگذشت حال نمیکنم بتعریفم.

 

دیگه همین الان احساس میکنم دلم خیلی تنگیده واسه

 

محدثه واسه همههههه ای بابا دوریم بد دردیه ها

 

حالا که حاله اپیدن دارم این رنگ فونت های این بلاگفا فقط

 

 بعضی هاش باز میشه شکلکاشم همینطور!

 

الان با کمبود امکانات دارم می اپم چه جلب مگه نه؟

 

رنگای انتخابیمو

 

فقط خدا کنه بتونم تو این تابستون حال کنم.

دیگه نمیخوام به کسی فک کنم که ارزش نداره!وروزامو

خراب کنم!

ایییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه حالی میده ه ه ه تابستون!مخصوصا اهنگ

پی نوشت:صبر کردن دردناک است

 

 وفراموش کردن دردناک تر.ولی از این 

 

 دو دردناک تر این

 

است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش!

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:38 توسط باران| |

 


CLICKY

سلاممممممممممم!

 

چطورید بروبچ؟

 

اوقات فراغت خو دا چگونه میذگرونید؟! ها......؟

 

من که ردیف ردیف

دوستای گلم من امروز میخوام برم مسافرت با

کامنت هاتون بترکونید من به احتمال زیاددترسی 

به پی سی داشته باشم.پس سه سوته

جواب کامنتارو میدم (سعی میکنم)

برگشتم پست اصلیمو اون موقع میکنم الان وقت

کافی ندارم

 

تقدیم به دوستای گلم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 16:13 توسط باران|


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت

خدمات وبلاگ نويسان جوان

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس